نان پاره

نان پاره ز من بستان ..... جان پاره نخواهد شد
آنرا که منم مأوا ..... آواره نخواهد شد
وانرا که منم خرقه ..... عریان نشود هرگز
وانرا که منم چاره ..... بیچاره نخواهد شد
لايق چيستم ؟

نان پاره ز من بستان ..... جان پاره نخواهد شد
آنرا که منم مأوا ..... آواره نخواهد شد
وانرا که منم خرقه ..... عریان نشود هرگز
وانرا که منم چاره ..... بیچاره نخواهد شد
ما همــــه آفتابگــــــردانيــــم...

گل آفتابگردان روبه نور مي چرخد و آدمي رو به خدا ما همه آفتابگردانيم اگر آفتابگردان به
خاك خيره شود و به تيرگي، ديگرآفتابگران نيست آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با
سياهي نسبت ندارد . اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد
كوچكي بود در زمين كه هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است كه او خورشيد را
پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد. اما انسان همه
چيز را با خدا اشتباه مي گيرد. آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز
دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگيش را وقف نور مي كند. در
نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد نـــــــــور مي خورد و نور مي زايد .
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا بدون
آفتاب آفتابگردان ميميرد بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب پيوندد ديگرآفتابگرداني نخواهد ماند و روزي
كه توبه خدا برسي؛ ديگر ((تويي)) نمي ماند و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم. تو
فاصله ها را چگونه پر مي كني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و
آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود . جلو رفتم بوییدمش بوی خورشید
می داد. تب داشت و عاشق بود خداحافظی کردم داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: نام
آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد. نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟
..... آنوقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم

الهی !
.راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن
گویم که خرد مدهوش و بیهوش است.
علمم موجب ازدیاد حیرتم شده است، ای علم محض و نور مطلق، بر
حیرتم بیفزا!
با کار خرابات نشینی چه کنم
با گدا نشسته با شاه نشینی چه کنم

گفت :
از عشق گدائیست اگر شاه شدیم
چون شمع خرابات شدیم ماه شدیم
گفتم تو بگو که من چه باید بکنم
آن چیست بگو که من نباید بکنم
گفتم بنویس چه ساکتی دیر شده
گفت دیر نگو بگو زمان پیر شده
گفتم چه کنم که باعث قهر انا الحق نشود
گفت بیدار بمان که حق نا حق نشود

در من دوباره عشق تو کولاک می کند
می پیچد و تنوره کشان خاک می کند
مشکوک وعده های تو را فکر می کنم
فردا به قول خود عمل آیاک می کند
این کشمکش نگاه مرا با ملایمت
مثل هوای مه زده نمناک می کند
آنوقت سایه ای که دقیقاْ شبیه توست
می آید و اشکهای مرا پاک می کند

گل داد سرخ سرخ
هر اناری هزار تا دانه داشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
کا فی است انار دلت ترک بخورد

الهی،
پسندیدگان تو را به تو جستند؛بپیوستند.
ناپسندیدگان ،
تورا به خود جستند؛بگسستند.
نه او که پیوست؛ به شکر رسید.
نه او که بگسست؛ به عذر رسید.
ای برساننده در خود و رساننده به خود؛
برسانم که کس نرسیده به خود.
فردا علم نفاق طی خواهم کرد
با موی سپید قصد می خواهم کرد
پیمانه عمر من به هفتاد رسید
این دم نکنم نشاط کی خواهم کرد

گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولی است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
فردا باشد بهشت همچون کف دست