تبليغاتX
من چنینم که نمودم ..... دگر ایشان دانند

 

ما همــــه آفتابگــــــردانيــــم...

 

 

                     

 

 

گل آفتابگردان روبه نور مي چرخد و آدمي رو به خدا ما همه آفتابگردانيم اگر آفتابگردان به

 

خاك خيره شود و به تيرگي، ديگرآفتابگران نيست آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با

 

سياهي نسبت ندارد . اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد

 

كوچكي بود در زمين كه هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .

 

آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است كه او خورشيد را

 

پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد. اما انسان همه

 

چيز را با خدا اشتباه مي گيرد. آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز

 

دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگيش را وقف نور مي كند. در

 

نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد نـــــــــور مي خورد و نور مي زايد .


دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا بدون

 

آفتاب آفتابگردان ميميرد بدون خدا، انسان.

 

آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب پيوندد ديگرآفتابگرداني نخواهد ماند و روزي

 

كه توبه خدا برسي؛ ديگر ((تويي)) نمي ماند و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم. تو

 

فاصله ها را چگونه پر مي كني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و

 

آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود . جلو رفتم بوییدمش بوی خورشید

 

می داد. تب داشت و عاشق بود خداحافظی کردم داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: نام

 

آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد. نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟

 

 

..... آنوقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم

 

 

+ نوشته شده توسط کامبیز در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 11:49 |
----

Powered by webloger

-----------------------------*********************